نمي‌دانم چه قرابت عجيبي است ميان پاييز و بهار، آبان و ارديبهشت، كه نامت را با اين دو پيوند زده‌اند!
شايد از آن رو كه آن نازنين‌شاعر فرمود:
"عاشق نشدي وگرنه ميدانستي                         پاييز، بهاري‌ست كه عاشق شده است!"
و حال، عاشقي تو را پس از گذشت شش‌ماه در فستيوالي به نام نمايشگاه بين‌المللي، اين بار در يادواره‌اي به نام پاسداشت هفته‌ات به نظاره نشسته‌اند؛
بگذار چنين بيانديشيم كه بر خلاف رسم معهود، حسن انتخاب و سليقه‌اي در كار بوده؛
خواسته‌اند در سرمستي اعتدال طبيعت، نامت را جاودانه سازند: هفته‌اي در آبان‌ماه و دهه‌اي در ارديبهشت‌ماه؛
بگذار فكر كنيم اين‌بار براي تو وراي قفسه‌هاي خاك‌گرفته‌ي كتابخانه‌ها، مأمني مهيا ساخته‌اند!
بگذار تصور نماييم بزرگ‌ات خواسته‌اند آن‌هايي كه تمامي دغدغه‌شان نامگذاري روزهاي سال به اين نام و آن نام است!
اصلاً بگذار خيال كنيم مي‌خواهيم فقط براي همين دو مناسبت- نه! تنها براي همين يك هفته- بخوانيمت!
نه آنگونه خواندن كه خوابمان كني تا صبح به كارهاي عقب‌افتاده‌مان برسيم! آنگونه خواندني كه بيدارمان سازي تا ببينيم كجاييم ، به دنبال چه‌ايم، و چقدر از ايده‌آل‌هايمان دوريم و خود خبر نداريم؛
اصلاً بگذار فكر كنيم مي‌خواهيم در اين هفته گرد و غبار نشسته بر چهره‌ات را با دستمالي نمدار پاك نماييم!
پاك كنيم تا لااقل زير خروارها خاك، چهره‌ات را براي هميشه از ياد نبريم! آخر مي‌داني راست گفته‌اند كه " از دل برود هر آنكه از ديده برفت"؛
اصلاً بگذار باور كنيم مي‌خواهيم در اين يك هفته براي تو – نه! براي خودمان- يك كتابدار واقعي باشيم! سخت است، مي‌دانم! كتابدار واقعي بودن سخت است؛ آن‌قدر سخت كه عده‌اي آن را تاب نمي‌آورند؛ به سخره‌اش مي‌گيرند، نيش و كنايه حواله‌اش مي‌كنند، مهجورش مي‌خواهند، منفورش مي‌خواهند، و تلخ‌تر از همه مظلومش مي‌خواهند!
مظلوم واژه‌ي زيبايي نيست، حتي بگذار بگويم زشت است؛
زشت است از آن رو كه در بطن خود حامل خبر هولناكي‌ست: وجود ظلم؛ و هولناك‌تر از آن: وجود ظالم؛
اگر كتابداري مظلوم باشد يعني آنكه ظلمي وجود دارد به هيبت بي‌توجهي به آن، و ظالمي وجود دارد در رداي متوليان فرهنگ از يك‌سو و با كمال شوربختي خودِ كتابداران از سويي ديگر!
با گروه نخست حرفي نيست كه اگر گوشي شنوا در ميانشان بود تا به‌حال مجالي به شنيدن، گوش ِ دل مي‌سپردند و فرهنگ را تنها براي پُر كردن اوقات فراغت‌شان و به عنوان شغل چندمشان نمي‌خواستند!
و حرفي نيست از آن رو كه معمولاً آنقدر كه سخن مي‌رانند، چيزي نمي‌خوانند!
اگر هم حرفي هست با گروه دوم است، با خودمان، با كتابداران؛
كه چه مي‌كنيم با تو؟! با خودمان؟! با داشته‌هايمان؟! حتي با نداشته‌هايمان؟!
با تو بيگانه‌ايم و با خودمان نيز؛
نام‌ات را نمي‌گوييم تا به سخره نگيرندمان! نمي‌گوييم تا اسباب خنده‌ي اين و آن نشويم! نمي‌گوييم تا راحت‌تر باشيم! تا دغدغه‌هايمان كمرنگ‌تر شود! تا هويت‌مان پا در هوا بماند كه بماند!
نام‌ات را نمي‌گوييم يا اگر هم بگوييم آرام مي‌گوييم تا مثلا با حسابداري اشتباه شود! اگر هم بگوييم پيش از گفتن با مخاطبمان اتمام حجت مي‌كنيم كه ما را به تمسخر نگيرد!
هنگامه‌ي عجيبي‌ست: اگر به زبان آوردن يا نياوردن نام تو معادل همه‌ي آن چيزهايي باشد كه گفتم، من به نام‌ات، تقدس‌ات، جاودانگي‌ات خيانت روا داشته‌ام؛
اگر چنين باشد يعني آنكه من به عنوان يك كتابدار براي تو هيچ نكرده‌ام، نه براي تو كه براي خودم نيز؛
اگر چنين باشد يعني با تو بيگانه‌ام؛ يعني در ميان اوراقت گشتن برايم مفهومي ندارد؛ يعني با دستان خويش تو را به مسلخ برده‌ام؛ يعني گذشته‌ام، حال‌ام و آينده‌ام را به هيچ انگاشته‌ام؛ و يعني به نسياني ابدي دچارم مني كه تو را و خودم را كتمان مي‌كنم
حال انصاف بده! من كه خود با تو بيگانه و از تو گريزانم چگونه تو را بزرگ دارم؟! چگونه و با كدام شهامت سينه سپر كنم و از تو در برابر اين همه نخواندنت، اين همه مهجور ساختن‌ات، و اين همه مظلوم جلوه نمودن‌ات دفاع كنم؟!
اما يادم هست كه: "نوميدمردم را معادي مقدّر نيست" پس در همين هفته – هفته‌اي كه به نام مهربان‌ات آراسته گشته- از تو فرصتي دوباره مي‌خواهم؛
فرصتي كه نه به تو بلكه به خود ثابت نمايم كه مي‌توانم دوباره نام‌ات را بلندآوازه نمايم
چنان بلند و رفيع كه آينده‌اي نه چندان دور نام‌ات را به همان عظمت نخستين فرياد زنم
كتاب عزيز، هفته‌ات مبارك!